تبليغاتX
آخرین یاس ، زيباترين گل خوشبوي رسالت است

آخرین یاس ، زيباترين گل خوشبوي رسالت است
آشنايي با زندگي و سيره پيامبر اعظم (ص)

 
+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم آبان 1387;ساعت 20:50;  توسط سعید تکلو;  | 

                                                                                                          

  فاطمه( سلام الله علیها) از زبان پیامبر به استناد احادیث

فاطمه بضعة منى و هى نور عينى و ثمرة فؤادى و روحى التى بين جنبى و هى الحوراء الانسية:

«فاطمه پاره تن من است، و نور چشمان من، و ميوه دلم و روح من است و او حورى انسان صفت است»

* * *

پيامبر اسلام(ص) در آن سال كه سال پنجم بعثتش بود در سختترين شرائط و حالات به سر مى‏برد.

اسلام منزوى بود، و مسلمانان اندك نخستين، شديداً تحت فشار.

محيط مكه بر اثر شرك و بت پرستى و جهل و خرافات و جنگهاى قبايل عرب و حاكميت زور و بينوائى توده‏هاى مردم، تيره و تار بود.

پيامبر(ص) به آينده مى‏انديشيد، آينده‏اى درخشان از پشت اين ابرهاى سياه و ظلمانى، آينده‏اى كه با توجه به اسباب عادى و ظاهرى بسيار دور دست و شايد غير ممكن بود.

در همين سال حادثه بزرگى در زندگى پيامبر رخ داد، به فرمان خدا براى مشاهده ملكوت آسمانها به معراج رفت، و به مصداق «لنريه من آياتنا الكبرى» آيات عظيم پروردگار در پهنه بلند آسمان را با چشم خود ديد، و روح بزرگش بزرگتر شد، و آماده پذيرش رسالتى سنگيت‏تر توأم با اميد بيشتر.

در روايتى از اهل سنت و شيعه - كه هر دو بر آن تأكيد دارند - مى‏خوانيم: پيامبر(ص) در شب معراج از بهشت عبور مى‏كرد، جبرئيل از ميوه درخت طوبى به آن حضرت داد، و هنگامى كه پيامبر(ص) به زمين بازگشت نطفه فاطمه زهرا سلام اللّه عليها از آن ميوه بهشتى منعقد شد.

لذا در حديث مى‏خوانيم كه پيامبر(ص) فاطمه سلام اللّه عليها را بسيار مى‏بوسيد، روزى همسرش عايشه بر اين كار خرده گرفت، كه چرا اينهمه دخترت را مى‏بوسى؟!

پيامبر(ص) در جواب فرمود:

«من هر زمان فاطمه را مى‏بوسم، بوى بهشت برين را از او استشمام مى‏كنم».

و به اين ترتيب اين مولود بزرگ از عصاره پاك ميوه‏هاى بهشتى و از پدرى همچون پيامبر(ص)، و مادر ايثارگر و فداكارى همچون «خديجه» در روز بيستم جمادى الثانى گام به دنيا نهاد، و طعن و سرزنشهاى مخالفين كه پيامبر را بدون «نسل جانشين» مى‏پنداشتند، همگى نقش بر آب شد، و به مضمون سوره «كوثر» فاطمه زهرا چشمه جوشان براى ادامه دودمان پيامبر و ائمه هدى و خير كثير در طول قرون و اعصار، تا روز قيامت شد.

اين بانوى بهشتى (ص) نام داشت كه هر كدام از ديگرى پر معنى‏تر بود: 1- فاطمه، 2- صديقه، 3- طاهره، 4- مباركه، 5- زكيه، 6- راضيه، 7- مرضيه، 8- محدثه، 9- زهرا و هر يك بيانگر اوصاف و بركات وجود پربركت او است.

همين بس كه در نام معروفش «فاطمه» بزرگترين بشارت براى پيروان مكتبش نهفته است، چرا كه «فاطمه» از ماده «فطم» به معنى جدا شدن، يا باز گرفتن از شير است، و طبق حديثى كه از پيامبر گرامى اسلام(ص)‏ روايت شده به امير مؤمنان على(ع) ‏ فرمود:

«مى دانى چرا دخترم، فاطمه ناميده شد؟

عرض كرد:

بفرمائيد.

فرمود:

براى آنكه او و شيعيان و پيروان مكتبش از آتش دوزخ باز گرفته شده‏اند»!

از ميان نامهاى او نام «زهراء» نيز درخشندگى و فروغ خاصى دارد، از امام صادق(ع) پرسيدند:

چرا فاطمه را «زهراء» مى‏نامند؟

فرمود:

«زيرا زهراء به معنى درخشنده است و فاطمه چنان بود كه چون در محراب عبادت مى‏ايستاد و نور او براى اهل آسمانها پرتو افكن مى‏شد، همانگونه كه نور ستارگان براى اهل زمين [پرتو افكن است‏]. لذا زهراء نام نهاده شد».

هنگامى كه خديجه زنى با شخصيت و معروف به بزرگى بود، با پيامبر اسلام(ص) ‏ ازدواج كرد زنان مكه از او قطع رابطه كردند، و گفتند: او با جوان تهى دست و يتيمى ازدواج كرده و شخصيت خود را پائين آورده است!

اين وضع همچنان ادامه يافت تا اينكه خديجه باردار شد و جنينش كسى جز فاطمه زهرا نبود.

به هنگام وضع حمل به سراغ زنان قريش فرستاد و از آن‏ها خواست كه در اين ساعات حساس و پردرد و رنج به يارى او بيايند و تنهايش نگذارند، اما او با اين پاسخ سرد و درد آلود روبرو شد كه:

«تو سخن ما را گوش نكردى، با يتيم ابوطالب كه مالى نداشت ازدواج نمودى، ما نيز به كمك تو نخواهيم شتافت»!

خديجه با ايمان، از اين پيام زشت و بى معنى سخت غمگين شد، اما در اعماق دلش نور اميدى درخشيد كه خدايش او را در اينحال تنها نخواهد گذاشت.

لحظات سخت و بحرانى وضع حمل آغاز شد، او در محيط خانه تنها بود، و زنى كه او را كمك كند وجود نداشت، قلب او فشرده‏تر مى‏شد، و امواج خروشان بى مهريهاى مردم روح پاكش را آزار مى‏داد.

ناگهان برقى در افق روحش درخشيد، چشم بگشود و چهار زن را نزد خود ديد، سخت نگران شد. يكى از آن چهار زن صدا زد:

نترس و غمگين مباش. پرودرگار مهربانت ما را به يارى تو فرستاده است ما خواهران توايم.

من ساره‏ام!

و اين يك آسيه همر فرعون است كه از دوستان تو در بهشت خواهد بود.

آن ديگر مريم دختر عمران.

و اين چهارمى را كه مى‏بينى دختر موسى بن عمران، كلثوم است!

ما آمده‏ايم كه در اين ساعت يار و ياور تو باشيم.

و نزد او ماندند تا فاطمه بانوى اسلام ديده به جهان گشود.

آرى به مصداق‏

ان الذين قالوا ربنا اللّه ثم استقاموا تتنزل عليهم الملائكة الاتخافوا و لاتحزنوا».

كسانى كه بگويند پروردگار ما اللّه است، فرشتگان بر آن‏ها نازل مى‏شوند و مى‏گويند نترسيد و اندوهى به خود راه ندهيد»

در اينجا نيز علاوه بر فرشتگان، ارواح زنان با شخصيت جهان به يارى خديجه با ايمان و پر استقامت شتافتند.

تولد اين مولود خجسته آنچنان پيامبر(ص) را خشنود كرد كه زبان به مدح و ثناى پرورگار گشود، و زبان بدخواهان كه او را ابتر مى‏خواندند، براى هميشه كوتاه شد.

خداوند مژده اين مولود پربركت را در سوره كوثر به پيامبرش داد و فرمود:

انا اعطيناك الكوثر.

فصل لربك وانحر

ان شانئك هو الابتر»:

ما سرچشمه جوشان خير كثير را به تو بخشيديم.

اكنون كه چنين است، براى پرودگارت نماز بجاى آور و تكبير گو!

مسلماً دشمن تو، ابتر است!

+ نوشته شده در  جمعه سوم آذر 1385;ساعت 10:47;  توسط سعید تکلو;  | 

                                                                                                     


 

                                        علی (ع) از زبان پیامبر به استناد احاديث

(الف) -احاديثى كه در شرح فضائل معنوى و مقامات او،از رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم صادر شده است‏بسيار،و بيش از«چند هزار»است،چندانكه دانشمندانى از اهل تسنن،كتبى مستقل در باب‏«مناقب،خلافت،ولايت‏»و نظائر آن نوشته‏اند،و به ارائه اسناد فضيلت على بن ابى طالب عليه السلام بر سايرين منحصر ساخته‏اند.

در ضمن اين احاديث،گاه عناوين و القابى،از طرف رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم به‏«على عليه السلام‏»داده شده كه تعداد آنها بنابر محاسبه‏اى به‏«250»مى‏رسد،و بين اين القاب،17 تاى آنها با لفظ‏«امام‏»شروع مى‏شود (از قبيل:امام الامة-امام البرية-امام الاتقياء-امام المسلمين-امام اولياء الله و...) و در مابقى نيز غالبا صفت‏«فضيلت‏بر ديگران‏»و«بى‏مانندى او»در ميان امت (بلكه مردم جهان) مذكور است،و لذا در عصر آن حضرت،بزرگ و كوچك،او را«امام‏»مى‏گفتند و اين عنوان بر ديگرى،اطلاق نمى‏شد .

(ب) -معرفى‏«على بن ابى طالب عليه السلام‏»به مردم،از جانب رسول خدا،همزمان با اعلام كلمه توحيد (لا اله الا الله) بود.

ابتدا در آن مهمانى كه بنا به حكم «فانذر عشيرتك الاقربين‏» پيغمبر حق صلى الله عليه و آله و سلم،در اوائل بعثت در حدود چهل تن از منسوبان نزديك خويش را بر رسالت‏خود آگاه كرد،على عليه السلام به عنوان:«ان هذا اخي و وصيي و خليفتي فيكم فاسمعوا له و اطيعوه‏» معرفى شد.

(حديث فوق را همه محدثين بزرگ اسلامى از اهل سنت،و مفسرين،در ذيل آيه مذكور نقل كرده‏اند)  .

سپس به هنگام اجراى حكم‏«فاصدع بما تؤمر»  كه پيمبر اسلام بر«كوه صفا»بر آمده بود و مردم مكه همه به پاى كوه،جمع شده بودند و بزرگان قريش حضور داشتند،باز تنها كسى را كه به عنوان‏«برادر-وزير-وصى-خليفه‏»براى خويش معرفى فرمود،على بن ابى طالب عليه السلام بود .

(ج) -ما كه رسول خدا را بهترين رهبر عاليمقام انسانيت و كمال مى‏دانيم،آن كس را كه او خود، جانشين لايق خويش شناسد،نيز توانيم‏«شايسته‏ترين رهبر»دانيم،و اتفاقا احاديثى از نبى مكرم صلى الله عليه و آله و سلم كه در آنها اشاره به خلافت‏«على عليه السلام‏»هست،بسيار است اما آنچه با قيد«خليفتي من بعدي‏»همراه باشد باز كم نيست.در برخى از آنها عنوان‏«امامت‏»هم اضافه شده است (32 حديث از اين قبيل را كه به طريق اهل تسنن روايت‏شده،كتاب «الخلافة‏»كاشانى با ذكر سند،جمع آورده است) .

تا بدانيد كه‏«على عليه السلام‏»خليفه بلا فصل پيمبر اسلام صلى الله عليه و آله و سلم بود.و بدانيد كه آن حضرت هم،خود را«خليفه رسول‏»و«امام امت‏»مى‏دانست و مردم را از ابتدا به اطاعت‏خويش دعوت كرد،و ابو بكر را شايسته اين منصب نشمرد (به اسناد صفحات 30/31/51، كتاب‏«الخلافة‏»مراجعه شود-3 سند-)  .

(د) -اما در مورد رهبرى انسانها و نجات بخشى آنان از مهالك حيات،احاديثى از نبى گرامى صلى الله عليه و آله و سلم رسيده كه مهم‏ترين آنها«حديث ثقلين‏»است.و خوشبختانه‏«دار التقريب اسلامى‏»تحقيقى كافى در اين باب نموده و با ذكر اسناد،صحت و متواتر بودنش را تاييد كرده است. 

(ه) -اما واقعه‏«غدير»در سال دهم هجرت اتفاق افتاد.و چون قبلا به مسلمين ابلاغ شده بود كه هر چه توانند بيشتر براى انجام حج‏شركت كنند،جمع كثيرى از همه سوى،آمده بودند. اين سفر را مورخان اسلامى‏«حجة البلاغ‏»،«حجة الوداع‏»و«حجة الكمال‏»گويند.پس از انجام اعمال حج،در راه بازگشت‏به مدينه در سرزمين‏«جحفه‏»آيه:

يا ايها الرسول بلغ ما انزل اليك من رب و ان لم تفعل فما بلغت رسالته و الله يعصمك من الناس.

بر پيامبر حق وارد شد كه متضمن ماموريت مهمى بود  .

رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم امر كرد تا همه در محل‏«غدير خم‏»گرد آيند.جمعيت از پس و پيش فراهم شدند.

ظهر روز پنجشنبه بود،و هيجدهم ذى الحجة...حضرت نمازى گزارد و سپس به ميان جمعيت رفت، بر منبرى از جهاز شتران بر آمد و خطبه‏اى آغاز كرد.

ابتداى آن،ستايش خدا بود،و بعد،نزديكى رحلت‏خود،و ديگر،نصيحت امت و بيان عقايد حقه اسلامى و تاكيد به اينكه:از«تمسك به قرآن و عترت يعنى اهل بيت‏»كوتاهى مكنيد  .

آنگاه على عليه السلام را به بالا آورد و دست وى را به دست گرفته، بلند كرد چندانكه مردم، سفيدى زير بغل هر دو را ديدند،و سپس از مردم پرسيد:«من اولى بالمؤمنين من انفسهم؟»پاسخ دادند:«الله و رسوله اعلم‏»آنگاه فرمود:

«ان الله مولاي،و انا مولى المؤمنين،و انا اولى بهم من انفسهم،فمن كنت مولاه فعلي مولاه‏»سه بار اين جمله را (يا چهار بار-به قول احمد بن حنبل-) تكرار نمود،و باز فرمود:

«اللهم وال من والاه و عاد من عاداه،و انصر من نصره و اخذل من خذله‏»سپس تاكيد كرد كه:

«الا!فليبلغ الشاهد الغائب‏» (بايد اين حكم را هر كس در اين مجلس حضور دارد،به غايبان برساند.)

تعداد افراد حاضر در اين صحنه را«90 تا 124 هزار نفر و بيشتر»نوشته‏اند  .

بلافاصله دسته دسته به على عليه السلام تهنيت گفتند،حتى ابو بكر و عمر بن خطاب به او خطاب كردند كه:«بخ بخ لك (هنيئا لك) يا ابن ابي طالب!اصبحت مولاي و مولى كل مؤمن و مؤمنة‏» . برخى در معنى‏«مولا»تعبيراتى ناروا كردند و صحنه‏اى بدين مهمى را به خاطر اغراضى پست،ناچيز انگاشتند.

«پاسخشان‏»را بهتر كه حسان بن ثابت،شاعر رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم اعلام كند،در آن قصيده كه به همان مجلس و در حضور پيغمبر حق و مردم فرو خواند و با تحسين همگانى،صحت مطالب و مضامين آنرا به تصويب جمع رسانيد،آنجا كه گفت:

يناديهم‏«يوم الغدير»نبيهم بخم فاسمع بالرسول مناديا يقول:فمن مولاكم و وليكم فقالوا و لم يبدو هناك التعاميا: الهك مولانا و انت ولينا و لم ترمنا في الولاية عاصيا فقال له:قم‏«يا علي‏»فانني رضيتك من بعدي‏«اماما و هاديا» 

پاسخ ديگر را«محمد بن جرير طبرى‏» (عالم متقدم،و صاحب تفسير) در ضمن نقل حديث غدير گويد كه رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم فرمود:

«معاشر الناس!ان الله قد نصبه لكم وليا و اماما،و فرض طاعته على كل احد،ماض حكمه،جائز قوله، ملعون من خالفه،مرحوم من صدقه،اسمعوا و اطيعوا،فان الله موليكم و علي امامكم‏» 

اين،اولين جشن بزرگ عيد غدير بود كه در حضور نبى مكرم صلى الله عليه و آله و سلم برگزار شد، در اين روز«كميت اسدى و ابو تمام طائى‏»اشعارى سروده و انشاد كردند  .

على عليه السلام نيز در«يوم الرحبة‏» (روز ميدان) به سال 35 هجرى (يعنى:25 سال بعد) كه بسيارى از شاهدان واقعه غدير كشته شده يا از دنيا رفته بودند،باز عنوان كرد و«سى نفر»شهادت دادند كه‏«12 نفر»آنان از شركت كنندگان‏«غزوه بدر»بودند  .

و امام حسن مجتبى عليه السلام،ضمن خطبه‏اى،از«غدير خم‏»ياد كرد.

و امام حسين عليه السلام،به ايام حج،در عرفات،ميان مردم برخاست و خطبه‏اى بليغ راند،و از«غدير»به تفصيل سخن گفت .

و پس از امام حسين عليه السلام،همه‏«امامان‏»،هر ساله روز غدير را جشن گرفته و به بزرگداشت آن اقدام كرده‏اند  .

سلاطين نيز به تعظيم آن روز پرداخته‏اند  .

دنباله كلام:

هنوز مردم پراكنده نشده بودند كه آيه:

اليوم اكملت لكم دينكم و اتممت عليكم نعمتي و رضيت لكم الاسلام دينا  نازل شد  .

و رسول حق صلى الله عليه و آله و سلم بر اين عنايت‏بزرگ الاهى،بدين گونه سپاس گفت:

«الله اكبر على اكمال الدين و اتمام النعمة،و رضي الرب برسالتي و الولاية لعلى من بعدي‏» .

بررسى حديث غدير:

(الف) -تواتر حديث مذكور،از طريق علماى اهل تسنن،مكررا به اثبات رسيده است  . حتى‏«خوارج و نواصب‏»هم كه با على عليه السلام سر خلاف و عناد گرفته‏اند،متفقا تصديق دارند،و چنان است كه‏«ابن حجر» (صاحب الصواعق) هم (كه از مخالفان سرسخت‏شيعه است) صحت آن حديث را تاييد نموده است (.

نام برخى از«معاريف علماى عامه‏»كه آنرا نقل كرده‏اند بدين قرار است:

احمد بن حنبل و نسائى به 40 سند،حافظ ناصر السنة خضرمى به 54 سند،ابن مغازلى شافعى به 100 سند،حافظ ابن عقده همدانى به 105 سند،ابو سعيد سجستانى به 120 سند،ابو بكر جعابى به 125 سند،امير محمد يمنى به 150 سند،ابو العلاء همدانى به 250 سند و بسيارى ديگر از اين قبيل.

امام زيديه (حسين بن قاسم يمانى) در كتاب‏«غاية السؤول‏»،باب تواتر لفظى و معنوى،حديث غدير را مثال آورده گويد:اين حديث‏به يكصد و پنجاه طريق،نزد او روايت‏شده و بنا به قول‏«علامه مقبلى‏»:«اگر حديث غدير خم،قطعى و متواتر نباشد،در دين اسلام،هيچ خبرى قطعى و متواتر نخواهد بود.» 

(ب) -نام بزرگانى از اهل تسنن كه حديث غدير را نقل كرده‏اند،از متقدمان و متاخران،حافظان حديث،و مفسران و مورخان،بسيار است كه در حدود (360 نفر) از آنان را صاحب‏«الغدير»ياد كرده است (با ذكر تاريخ وفات،و كتاب هر يك.

و طبق تحقيقى ديگر:«120 نفر»از صحابه،«84 نفر»از تابعين،و«بيش از 400 تن‏»از اساتيد و مشايخ فن حديث و نويسندگان مسندها و سنن و صحاح،اين حديث را ذكر كرده‏اند. 

(ج) -كتبى كه علماى اهل تسنن،تنها در باب‏«غدير»نوشته‏اند:

بسيارى از بزرگان عامه درباره اين حديث،كتابى مستقل نوشته،و نسبت‏به چگونگى‏«طرق،اسناد، رجال و متن آن‏»وارسى دقيق كرده‏اند،و كتب خويش را به نامهاى‏«حديث الغدير،طرق حديث الغدير،الولاية في طرق حديث الغدير،حديث الولاية،الغدير و امثال آن‏»ناميده‏اند 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم آبان 1385;ساعت 10:41;  توسط سعید تکلو;  | 

                                          

سيماى پيامبر اسلام در آئينه تورات و انجیل (بخش سوم)

انجيل برنابا: روايتى كه ناخوانده ماند

اسم او يوسف و لفبش برنابا و يا برناباس بوده كه نامى بزرگ در فرهنگ مسيحى بشمار مى رود. برنابا بمعنى فرزند نصيحت و تسليت آمده است. او يكى از اركان اصلى دعوت مسيحيت نخستين بشمار رفته و مورد احترام همه مسيحيان دنيا است. برنابا يكى از ياران حضرت مسيح مى باشد. مرقس و يا (MARK) كه صاحب انجيل معروف مرقس بوده و همهء مسيحيان جهان به كتابش اعتقاد دارند، برادر زادهء برنابا مى باشد. در انجيل و خصوصا در كتاب (اعمال رسولان) از برنابا ذكر فراوانى رفته است. در آيت دهم، فصل چهارم رسالهء پولس رسول به كولسيان آمده است:” و مرقس عمو زادهء برنابا كه در بارهء او حكم يافته ايد هرگاه نزد شما آمد او را بپذيريد"(10).  در آيت 36، باب چهارم كتاب اعمال رسولان، آمده است: “ و يوسف كه رسولان او را برنابا يعنى ابن البوعظ لقب دادند مردى از سبط لاوى و از طايفهء قبرسى، زمينى را كه داشت فروخته قيمت آنرا آورد و پيش قدمها رسولان گذارد"(11). در آيتهاى اول و دوم باب سيزدهم كتاب اعمال رسولان آمده است: “ و در كليسائى كه در انتياک بود انبياء و معلم چند بودند. برنابا و .... چون ايشان در عبادت خدا و روزه مشغول بودند، روح القدس گفت برنابا و سولس را براى من جدا سازيد از بهر آن عمل كه ايشان را براى آن خوانده ام” (12).
پس از آنكه مسيحيت و امپراتورى روم يكى در ديگر مدغم شده و بر همديگر تأثير متقابل گذاشتند، پيروان برنابا نتوانستند بصورت سازمان يافته عمل كنند. پس از آن كوشش فراوانى از سوى گروه هاى ديگر مسيحى صورت گرفت تا آنها را پراگنده ساخته و كليسا ها و كتابهاى شان را نابود سازند.
انجيل برنابا تا سال 325 ميلادى در كليساهاى اسكندريه مورد پذيرش بود و قرائت مى شد. در سال 325 (شوراى نيسن) انعقاد يافت و فرمان داد كه همه انجيل هايى كه بزبان عبرى اند بايد نابود شوند. در آن زمان فرمانى صادر شد و جزاى كسانى را كه در خانه هاى شان اين انجيل ها پيدا مى شد، كشتن اعلام نمود. از لابلاى اسناد و وثايقى كه در دست است مى توان پيش بينى نمود كه انجيل برنابا در قرن اول و دوم مسيحى مورد استفادهء عمومى بوده است. ايرانيوس (130-200) در نامه اى كه در دفاع از يكتا پرستى و در مخالفت با (پال رسول) كه انديشهء بت پرستانهء روم و فلسفهء افلاطونى را وارد مسيحيت نموده بود، نگاشت، براى تأييد افكار خويش از انجيل برنابا نقل قولهايى نموده است. پاپ در سال 383 ميلادى نسخه اى از انجيل برنابا را در كتابخانهء شخصى خويش گذاشت كه تا قرنهاى متمادى در آنجا ماند.
با آنكه برنابا مورد احترام همه مسيحيان جهان است ولى انجيلى كه از او به يادگار مانده است، مورد اختلاف مسيحيان كنونى مى باشد. نخستين نسخهء يافت شدهء اين انجيل به زبان ايتاليايى بود كه در سال 1709 توسط كريمر، مشاور پادشاه پروس كشف شد. اين انجيل بالآخره در سال 1737 همراه با كتابخانهء آن مشاور به دربار پادشاهى ويانا انتقال يافت. اين قديمى ترين نسخهء انجيل برنابا مى باشد كه تا همين اكنون در ويانا محفوظ مانده و اساس ترجمه هاى مختلفى قرار گرفته است.
در اوايل قرن هژدهم ميلادى نسخهء اسپانوى اين انجيل پيدا شد كه قصهء جالبى داشت. مى گويند كه راهبى بنام فرامينو نامه هايى از ايريانوس را يافته بود كه انجيل برنابا را اساس قرار داده و بر )پال رسول( خرده گرفته بود. غريزهء حب استطلاع فرامينو را وادار مى سازد تا در جستجوى اين انجيل بيفتد. سالها مى گذرد و قضا بر اين مى رود كه فرامينو يكى از مقربان درگاه (پاپ سكتس پنجم) (1585-90) شود. او روزى در دفتر پاپ بود كه چشمش به انجيل برنابا افتيد. فرامينو سپس انجيل مذكور را ميان لباسهاى خويش پنهان نموده و با خود بيرون كشيد. امروز با آنكه انجيل برنابا در كليسا يافت نمى شود ولى آنرا مى توان در موزيم ها، آرشيف ها و كتابخانه هاى مشهور دنيا يافت. نويسندهء اين سطور ترجمهء انگليسى اين انجيل را كه (THE GOSPEL OF BARNABAS) نام دارد، از كتابخانهء دانشگاه بركلى بدست آوردم.
نسخهء انگليسى اين انجيل كه نود و نه سال قبل از طرف دانشگاه آكسفورد به چاپ رسيده بود، امروز در موزيم بريتانيا و كتابخانهء كانگرس هم ديده مى شود. 
در اين مقاله به بخشهايى از انجيل برنابا اشاره خواهيم نمود تا ببينيم كه اين انجيل در مورد پيامبر اسلام چه مى گويد.
انجيل برنابا در فصل سى و ششم خود مى گويد:
“All the prophets are come except the messenger of God who shall come after me, because so God willeth, and that I may prepare his way” (13).
يعنى: (بجز رسول الله ديگر همهء پيامبران آمدند، زيرا خداوند مى خواهد تا من، راه را برايش هموار سازم).

در فصل چهل و سوم آن آمده است:
“Verily I say unto you, that every prophet when he is come hath borne to one nation only the mark of the mercy of God. And so their words were not extended save to that people to which they were sent. But the messenger of God, when he shall come, God shall give to him as it were the seal of his hand, insomuch that he shall carry salvation and mercy to all the nations of the world that shall receive his doctrine. He shall come with power upon the ungodly, and shall destroy idolatry, insomuch that he shall make Satan confounded” (14).
يعنى: (براى تان مى گويم كه پيامبران ديگر نشانهء رحمت خدا تنها براى يك ملت بوده اند و از همين لحاظ پيام شان از مرزهاى مردمى كه بسوى آنها فرستاده شده بودند، تجاوز نمى كرد. اما وقتى كه رسول الله مى آيد خداوند برايش چيزى را مى دهد كه حيثيت مهر دستش را دارد. پس او براى آن ملتهايى كه عقايد او را مى پذيرند رهايى و رحمت را به ارمغان مى آورد. او براى مقابله با ستم پيشگان با قوت عمل مى كند و پرستش بتها را از ميان بر مى دارد تا شيطان را نفرين كند).

در فصل سى و نهم اين انجيل آمده است:
“Adam, having sprung up upon his feet, saw in the air a writing that shone like the sun, which said: “There is only one God, and Mohammed is the messenger of God.” (15).
يعنى: (زمانى كه آدم بر سر پاهاى خويش ايستاد؛ مشاهده نمود كه در هوا نوشته اى چون آفتاب مى درخشد كه مى گويد: لا اله الا الله محمد رسول الله).
باز در همين فصل آمده است كه :
“Adam besought God, saying: “Lord, grant me this writing upon the nails of the fingers of my hands. Then God gave to the first man upon his thumbs that writing; upon the thumb-nail of the right hand it said: “There is only one God,” and upon the thumb-nail of the left it said: “Mohammed is messenger of God. Then with fatherly affection the first man kissed those words, and rubbed his eyes, and said: “Blessed be that day when thou shalt come to the world.” (16).
يعنى: (آدم در برابر خدا تضرع نموده گفت: خداوندا! اين سخنان را بر ناخنهاى انگشتانم بنويس. خداوند بر انگشتان شصت او اين نوشته را گذاشت. در شصت دست راست او نگاشته شد كه (لااله الا الله) ودر ناخن شصت دست چپ او نوشته شد (محمد رسول الله). سپس انسان نخست اين كلمات را با مهربانى پدرانه اى بوسيده و بر چشمان خويش ماليده و گفت: (مبارك باد روزى كه او به دنيا مى آيد).

در فصل چهل و يكم آن حكايت بر آمدن آدم از جنت چنين بيان شده است:
“God hid himself, and the angel Michael drove them forth from paradise. Whereupon Adam, turning him round, saw written above the gate, “There is only one God, and Mohammed is messenger of God.” (17).

يعنى: (خداوند خود را از نظر پنهان داشت و فرشتهء ميكائيل آنها را از بهشت بيرون راند. هنگامى كه آدم بر مى گشت متوجه شد كه در بالاى دروازه ( دروازهء بهشت) نوشت شده است كه: لااله الا الله محمد رسول الله). 

در فصل چهل و چهارم انجيل برنابا، حضرت مسيح اينطور مى گويد:
“O blessed time, when he shall come to the world! Believe me that I have seen him and have done him reverence, even as every prophet hath seen him: seeing that of his spirit God giveth to them prophecy. And when I saw him my soul was filled with consolation, saying: “O Mohammed, God be with thee, and may he make me worthy to untie thy shoelatchet.” (18).
يعنى: ( چقدر خجسته است زمانى كه او به اين دنبا مى آيد. سخنم را بپذيريد كه من بسان ديگر پيامبران او را ديدم و در برابرش عرض احترام نمودم. خداوند از روح خويش براى آنها نبوت بخشيده است. وقتى كه من او را مشاهده كردم روح من سرشار از تسليت شده و گفتم: اى محمد خداوند يارت باد و خداوند مرا شايستهء آن بداند تا بند كفشهايت را باز نمايم).
در پايان اين بحث يك نكته را قابل تذكر مى دانم و آن اينكه روزى با گروهى از دعوتگران مسيحى با استناد به (كتاب مقدس) صحبت مى كردم. يكى از ايشان گفت: شما كه به اين كتاب عقيده نداريد پس چرا بر مبناى آن استدلال مى نمائيد؟ برايش گفتم كه حرف شما كاملا درست است ولى بخاطر آنكه قناعت شما را حاصل كرده باشم مجبور هستم تا از چيزى دليل آورم كه شما بدان اعتقاد داريد. آنكه اصلا به وجود خدايى اعتقاد ندارد نمى توان آيات قرآن را برايش دليل آورد و همين طور كسانى كه معتقد به نبوت پيامبر آخر الزمان نيستند بايد در جهت اثبات ادعاى خويش از ادله و براهينى استفاده نمود كه در كتابهاى (مقدس) از آن ذكر بعمل آمده است.
يك نكتهء ديگر را مى خواهم بيفزايم و آن اينكه تورات و انجيل و انجيل برنابا با آنكه تحريف شده اند ولى اين را نمى توان انكار نمود كه جرقه هايى از حقيقت تا هنوز در لابلاى صفحات آنها چشمك مى زند. ولى ما بعنوان مسلمان تنها آن بخشى را مى توانيم تأييد نمائيم كه با متون مقدس ما سازگارى دارد. 
آنچه ياد آور شديم صورت بسيار فشردهء بحث مفصلى است كه تقديم خوانندهء عزيز گرديد. اميدواريم تا در آينده فرصت تحقيق بيشترى در اين زمينه مهيا شود.
 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم آبان 1385;ساعت 10:38;  توسط سعید تکلو;  | 

                                                                                                                                          

                   سيماى پيامبر اسلام در آئينهء تورات و انجیل (بخش دوم)

حال بيائيد ببينيم كه مصادر مربوط به انجيل خود چه ميگويند. در فرهنگ لغات انجيل كه بنام (Collins Gem Dictionary of the Bible) شهرت يافته كه نويسنده آن (James L. Dow)مى باشد، در مورد موسى عليه السلام مى گويد:
“The only man of history who can be compared even remotely to him is Muhammad” (5).
يعنى: يگانه مردى را كه در تاريخ مى توان شبيه به او (موسى) يافت محمد است.
در دايرة المعارف اديان(The Encyclopedia of Religion) در زير عنوان (Moses in Islam) آمده است: 
“There is much in the life Muhammad that is implicitly reminiscent of the Moses tradition” (6).
يعنى: در زندگانى محمد چيز هاى زيادى را مى يابيم كه ياد عقيده و سنت موسى را زنده مى سازد.
اما يگانه تفاوت مهمى كه ميان موسى و محمد عليهما السلام ملاحظه مى شود اينست كه عيسى از بستر بنى اسرائيل سر بر افرشته بود و محمد از ميان عربها.
تورات مى گويد كه خداوند از ميان (برادران آنها) پيامبرى خواهد فرستاد. اگر هدف تورات عيسى عليه السلام مى بود س بايد اينطور مى گفت: “از ميان خود شان” زيرا عيسى عليه السلام از قوم بنى اسرائيل بوده و در اينجا روى سخن تورات متوجه بنى اسرائيل است. آنچه اديان آسمانى سه گانه دنيا بدان اعتقاد دارند اين است كه ابراهيم عليه السلام داراى دو فرزند بود: اسماعيل و اسحاق طورى كه نسب عربها به اسماعيل مى رسد و نسب يهود به اسحاق منتهى مى شود. اسحاق و اسماعيل برادران هم بوده و فرزندان آنها نيز به تعبير مجازى برادر خطاب مى شوند. سفر تكوين در فصل بيست و پنجم پاراگراف هفدهم اين تعبير مجازى را تأييد نموده است. 
باز متن تورات مى گويد كه من سخن خود را در دهان او مى گذارم. برمبناى روايات فراوانى كه در اسلام وجود دارد، هنگامى كه فرشته وحى براى نخستين بار نزد پيامبر آمد، گفت: بخوان. پيامبر گفت: من خواننده نيستم. فرشته گفت: “بخوان بنام پروردگارت...” و به اين شكل سخن خدا در دهان پيامبر گذاشته شد.
اين بحث را رشته اى است طولانى و ما در اينجا بهمين قدر اكتفا نموده و تلاش خواهيم نمود تا در شماره آينده ذكر پيامبر اسلام را در انجيل ها مطالعه نمائيم.

سيماى پيامبر اسلام در آئينه انجيل
امروز ده ها انجيل در ميان مسيحى هاى جهان رايج است. معروف ترين انجيل هايي كه در سه قرن نخست ميلادى ظهور نمودند قرار ذيل اند: انجيل مرقس، انجيل متى، انجيل لوقا، انجيل يوحنا، انجيل توما، انجيل بولس، انجيل بطرس، انجيل فيليبس، انجيل مصري ها، انجيل عبرانى ها، انجيل مريم، انجيل برناباس، انجيل كودكى يعقوب، انجيل مخلص، انجيل يعقوب، انجيل زادگاه مريم، انجيل نيقوديمس، انجيل بارثلمو، انجيل پرورگار، انجيل كمال، انجيل سري مرقس، انجيل يهوذا، انجيل حقيقت، انجيل لوسيانوس، انجيل حواء، انجيل يوسف نجار وغيره.
دايرة المعارف استندرد جهانى كتاب مقدس (International Standard Bible Encyclopedia) مى گويد كه در پايان قرن اول ميلادى هر كليسا انجيل خاص خودش را داشته و اناحيل ديگر را برسميت نمى شناخت. اين مسئله تا پايان قرن چهارم ميلادى دوام يافت تا آنكه كليساى قسطنطنيه به استثناى چهار انجيل ديگر همه انجيل ها را تحريم نمود. شگفت اينكه در حالى كه اين انجيل ها به عيسى عليه السلام نسبت داده مى شوند ولى نويسندگان آن كسان ديگرى اند كه در مورد خود آنها و تاريخ نگارش انجيل هاى شان اختلافات فراوانى در ميان مسيحى ها وجود دارد. برخى از انجيل هاى چهار گانه پس از يك قرن از رحلت عيسى عليه السلام نگاشته شده اند و جالب اينكه در اين انجيل ها از سلسهء راويان حرفى در ميان نيست.
معروفترين اين انجيل ها همان چهار انجيلى است كه در ابتدا از آنها نام برديم. مسيحى ها معتقد اند كه انجيل متى را شخصى بنام متى (MATTHEW) كه از فرستادگان عيسى عليه السلام بوده بزبان عبرى نوشته است كه نسخهء اصلى آن مفقود گرديده و معتبرترين نسخه اى كه از آن بجا مانده ترجمه يونانى آن است. انجيل مرقس را شخصى بنام مرقس (MARK) كه از شاگردان پال (PAUL) و خواهر زاده برناباس (BARNABAS) بود، تحرير نموده است. انجيل لوقا را طبيبى بنام لوقا (LUKE) نگاشته، و انجيل يوحنا را يكى از نمايندگان حضرت مسيح بنام يوحنا (JOHN) فرزند زبدى نگاشته است.
حال بيائيد ببينيم كه اين انجيل ها در مورد پيامبر اسلام چه مى گويند:
در آيت بيست و ششم، بخش چهاردهم انجيل يوحنا آمده است:
“But the Counselor, the Holy Spirit, whom the Father will send in my name, will teach you all things, and will remind you of everything I have said to you” (7).
يعنى: (ولى وقتى خداى پدر، “تسلى بخش” را به جاى من فرستاد، منظورم همان روح مقدس است، او همه چيز را به شما تعليم خواهد داد؛ و در ضمن هرچه من به شما گفته ام، به ياد تان خواهد آورد).
در اينجا شايد خوانندهء مسيحى استدلال نمايد كه هدف از Holy Spirit ويا روح القدس همان فرشتهء معروف مى باشد ولى اگر به آيت چهارم بخش اول انجيل يوحنا مراجعه نمائيم در مى يابيم كه Spirit و يا روح در انجيل به معنى پيغمبر هم استعمال شده است. و مسئلهء ديگر اينكه روح القدس قبل از ولادت عيساى مسيح آمده است. آيتهاى يازدهم، پانزدهم و شصت و هفتم بخش اول انجيل لوقا بيانگر ادعاى ما است.
در آيت هفتم بخش شانزدهم انجيل يوحنا آمده است:
“But I tell you the truth: It is for your good that I am going away. Unless I go away, the Counselor will not come to you; but if I go, I will send him to you” (8).
يعنى: ولى در حقيقت رفتن من به نفع شماست، چون اگر نروم، آن تسلى بخش كه روح پاك خدا است، نزد شما نخواهد آمد. ولى اگر بروم من او را نزد شما خواهم فرستاد.
نكته اى را كه در اينجا قابل تذكر مى دانم اينست كه انجيل هاى انگليسى لفظ يونانى (باراكليتوس) را (COUNSELOR) و (COMFORTER) ترجمه نموده اند. حال بياييد ببينيم كه (باراكليتوس) چه معنايي را افاده مى كند. كلمه يونانى (باراكليتوس) در اصل خود (بيركليتوس) بود كه بمرور زمان و در اثر اشتباهاتى كه هنگام نسخ نمودن آثار خطى صورت مى گيرد آنرا به (باركليتوس) تبديل نمودند. لفظ نخستين، اصلى و درست اين متن (بيركليتوس) مى باشد و (بيركليتوس) در زبان يونانى بمعنى (محمد) آمده است.
در آيتهاى 12و13و14بخش شانزدهم انجيل يوحنا آمده است:
“I have much more to say to you, more then you can now bear. But when he, the Spirit of truth, comes, he will guide you into all truth. He will not speak on his own; he will speak only what he hears, and he will tell you what is yet to come. He will bring glory to me by taking from what is mine and making it known to you” (9).
يعنى: (بسيار چيز هاى ديگر دارم كه بگويم، ولى افسوس كه حال نمى توانيد بفهميد. ولى وقتى روح پاك خدا كه سرچشمهء همه راستى ها است بيايد، تمام حقيقت را به شما آشكار خواهد ساخت. زيرا نه از جانب خود، بلكه هرچه شنيده است همان را خواهد گفت. او از آينده نيز شما را با خبر خواهد ساخت. او جلال و بزرگى مرا به شما نشان خواهد داد و با اين كار باعث عزت و احترام من خواهد شد). 
اين متن به چند نكتهء كليدى اشاره دارد:
1- او پس از رفتن مسيح مى آيد
2- سر چشمهء همه راستى ها است و جهان را به حقيقت رهبرى مى كند
3- كتاب او عارى از سخن بشر است
4- مسايل آيندهء را پيش بينى مى نمايد
5- حضرت مسيح را به بزرگى ياد نموده و او را از همه تهمتها برئ مى داند.
حال بياييد ببينيم كه اين پنج پيشگويي در مورد چه كسى صدق مى نمايد.
او پس از رفتن مسيح مى آيد: تاريخ شهادت مى دهد كه پيامبر اسلام يگانه پيامبر الهى است كه پس از عيساى مسيح و درست در سال 571 ميلادى به دنيا آمده است.
سرچشمهء همه راستى ها است: او قبل از آنكه مبعوث شود بنام صادق و امين شهرت داشته و تاريخ بشر كدام دروغى را چه قبل از پيامبرى و چه بعد از آن بنامش ثبت نكرده است.
كتاب او عارى از سخن بشر است: قرآن خود در آيت سوم و چهارم سورهء نجم در اين باره مى فرمايد: ( او از هواى نفس خود حرفى بر زبان نمى آورد، آنچه مى گويد چيزى جز وحى نيست كه بر او نازل مى شود).
از آينده شما را با خبر خواهد ساخت: اما اينكه از آينده حرف مى زند، اين هم در مورد پيامبر اسلام صدق مى نمايد. من در اينجا تنها از يك پيشگويي پيامبر (ص) ياد مى كنم. در اين روز ها كه سخن از جنگ بر سر نفت؛ اين مادهء مخلوط با خاك كه آنرا طلاى سياه نيز نامند در حوزهء نهر فرات (عراق) بر سر زبانها است بياييد ببينيم كه پيشگويي پيامبر اسلام در مورد آن، چگونه بوده است. كتابهاى حديث از قبيل بخاى، مسلم، سنن ترمذى، سنن ابو داود، سنن ابن ماجه و مسند احمد كه از تدوين آنها تقريبا يك هزار و دو صد سال مى گذرد حديثى را روايت نموده اند كه سيماى كنونى حوادث عراق را بازبانى سمبوليك به نمايش مى گذارد. متن عربى اين حديث كه آنرا مسلم روايت نموده است اين طور مى باشد: “سَمِعْت رَسُول اللَّه صَلَّى اللَّه عَلَيْهِ وَسَلَّمَ يَقُول “ يُوشِك أَنْ يَحْسِر الْفُرَات عَنْ جَبَل مِنْ ذَهَب فَإِذَا سَمِعَ بِهِ النَّاس سَارُوا إِلَيْهِ, فَيَقُول مَنْ عِنْدَهُ لَئِنْ تَرَكْنَا النَّاس يَأْخُذُونَ مِنْهُ لَيَذْهَبَنَّ بِهِ كُلّه, قَالَ فَيَقْتَتِلُونَ عَلَيْهِ فَيُقْتَل مِنْ كُلّ مِائَة تِسْعَة وَتِسْعُونَ”. و في رواية أحمد: “فَيَقْتَتِلَ عَلَيْهِ النَّاسُ حَتَّى يُقْتَلَ مِنْ كُلِّ عَشَرَةٍ تِسْعَةٌ”.
يعنى: ( من از پيامبر خدا شنيدم كه مى گفت: نزديك است كه فرات كوهى از طلا را آشكار سازد كه مردم با شنيدن خبر آن بسويش رو آرند. كسانى كه در نزديكى آن زندگى مى كنند مى گويند كه اگر ديگران را بگذاريم همهء آنرا با خود خواهند برد، او گفت: بر سر آن مى جنگند، پس از هر صد انسان نود ونه نفر آنها كشته مى شوند). و بر اساس روايت احمد بن حنبل: )مردم بر سر آن مى جنگند تا آنكه از هر ده انسان نه نفر آنها به قتل رسند).
شايد خواننده اى بپرسد كه پيامبر چرا از عراق نام نبرده كه از فرات ياد نموده است. در پاسخ بايد گفت كه عراق اسم جديدى است و در آن زمانى كه اين حديث گفته مى شد در آن زمان عراق كنونى جزء امپراتورى فارس بود. و از طرف ديگر اين معمول است كه گاهى منطقه اى را بنام كوهى و يا نهرى مى شناسند و آن كوه و يا نهر براى آن منطقه (عَـلـَم) مى شود.
اعتراض ديگر اين خواهد بود كه چرا پيامبر نفط (نفت) نگفت كه طلا گفته است. در پاسخ بايد گفت كه امروز همه نفت را بنام طلاى سياه مى شناسند. من براى اثبات ادعاى خود تنها از يك برنامهء تلويزنى و از يك كتاب نام مى برم. كانال تلويزنى (THE HISTORY CHANNEL) كه در امريكا شهرت بزرگى دارد برنامه اى را بنام (Empires of Industry: Black Gold: The Story of Oil) يعنى: (امپراطورى صنعت: طلاى سياه، حكايت نفت) براى مدت پنجاه دقيقه در (DVD) ها ثبت نموده و همين اكنون به قيمت $15.03 به فروش مى رساند. اما كتابى كه به عنوان شاهد مى خواهم از آن نام ببرم كتاب (Black Gold Stranglehold: The Myth of Scarcity and the Politics of Oil) است كه توسط (Jerome R. Corsi) نگاشته شده و از طرف (Cumberland House Publishing) در 356 صفحه چاپ شده است.
اعتراض سوم شايد اين باشد كه چرا از (كوه طلا) نام برده شده است. من امروز قبل از آنكه اين مقاله را بنويسم به دوستى تلفون كردم كه در استخراج نفت دكتورا دارد. از او پرسيدم كه آيا درست است كه ذخيره هاى نفتى در زير خاك به شكل كوه قرار گرفته اند، او گفت: بلى اين كاملا حرف درستى است. 
اعتراض چهارم شايد پيرامون نسبت كشته شدگان باشد. حديثى كه از طريق مسلم روايت شده تعداد كشته شدگان بر سر آن گنج را نود و نه فيصد خوانده و در روايت احمد و ابن ماجه اين نسبت نود فيصد گفته شده است. اينحا بايد گفت كه اختلاف فيصدى كشته گان، بر كثرت آنها دلالت مى كند نه بر نسبت دقيق شان، همانطورى كه در زبان عربى و در متون قرآنى شواهدى براى اثبات اين قاعده وجود دارد.
سخن جالب اينكه امام النووى شارح صحيح مسلم قرنها قبل گفته است كه اين گنج طلا مخلوط با خاك مى باشد. و از همه شگفت انگيزتر اينكه امام بخارى اين حديث را در كتاب (فتنه ها) و در فصل (بيرون شدن آتش) آورده است.
از اينكه لحظه اى خارج مسير اصلى بحث رفتيم از خوانندهء عزيز پوزش مى طلبيم و اين تنها بخاطر آن بود كه خواستيم خصوصيت چهارم پيامبرى را بشگافيم كه بنا بر متن انجيل پس از عيسى عليه السلام آمده و از آينده خبر مى دهد. 
اما خصوصيت اخير آن روح پاكى كه انجيل از آن حرف زده است اينست كه حضرت مسيح را به بزرگى ياد مى كند. محمد فرزند عبدالله پيامبرى بود كه حضرت مسيح را به بزرگى ياد نموده و او را از همه تهمتها برئ مى دانست. قرآن كريم در آيت چهل و پنجم سورهء آل عمران، از عيسى عليه السلام اين چنين سخن مى راند: ( آنگاه كه گفتند فرشتگان اى مريم هر آئينه خدا بشارت مى دهد ترا به فيضى از جانب خود كه نام او مسيح؛ عيسى پسر مريم است، با آبرو در دنيا و آخرت و از نزديكان پرورگار). 
آنچه گفته آمديم مجملى از يك مبحث مفصل است كه خدا كند روزى بيشتر بر سر آن كار شود.

                                                  

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم آبان 1385;ساعت 10:24;  توسط سعید تکلو;  | 

                                     

سيماى پيامبر اسلام در آئينه تورات و انجیل (بخش اول)

 
در اين شب و روزى كه از يكسو پيامبر بزرگ اسلام آماج حمله رسانه هاى گروهى غرب قرار گرفته و از سوى ديگر اديانى كه جامه غربى بدان پوشانده اند تلاش دارد تا پرچم خود را با پشتوانه نيرومند مالى و سياسى بر قله اديان و اعتقادات شرق كوبيده و سرزمين باورهاى آنها را تسخير نمايد، در شرايطى اين چنين لازم است تا رابطه ميان اديان سه

گانه را بر جسته ساخته، پل گفت و شنود و ديالوگى ميان اديان ايجاد نموده و انسانها را بهم نزديكتر ساخت. سخن از پيامبر اسلام در آئينه تورات و انجيل مى تواند يكى از محور هاى مهم اين گفتمان باشد كه ما به بهانه ميلاد فرخنده نبوى، اين بحث را آغاز مى نمائيم.
ما در اين سه مقاله اى كه خواهيم نوشت، نخست كوشش مى كنيم تا سيماى پيامبر را در آئينه تورات مشاهده نموده، سپس مى آئيم تا ببينيم كه انجيل ها در اين باب چه مى گويند و مقاله اخير خويش را به انجيل برنابا تخصيص خواهيم داد كه از محمد رسول الله به بسيار صراحت ياد نموده است.
اسلام يگانه آئينى است كه خود را وارث شرعى و برحق همه رسالتهاى آسمانى مى داند. ايمان به بيشتر از يكصد و بيست و چهار هزار پيامبرى كه از آدم پيامبران گرفته تا خاتم آنها در زمانه هاى مختلف و از بستر نژاد هاى گوناگون و جوامع متفاوت سر برآورده اند ركن اصلى ايمان اسلامى بحساب مى آيد. از ديدگاه قرآن، دعوت همه پيامبران الهى اسلام خوانده مى شود كه ريشه ها و ساقه هاى آن ژرفاى تاريخ و پهناى جغرافيا را فرا گرفته است.
تداوم و تكامل دو اصلى اند كه تمامى اين رسالتها را بهم پيوند مى دهند. پيامبران پيشين راه را براى پيامبران بعدى هموار نموده و پسينيان بر دعوت گذشتگان مهر تأييد مى گذاشتند. آخرين حلقه اين سلسله و واپسين خشت اين عمارت، وخشورى است كه از فراز كوه فاران بر بشريت فرياد زد و در سايه كعبه ايستاد و جهانيان را بسوى ايمان به همه انبيا دعوت نمود.
از دير زمانى رسم بر اين شده كه پيروان اديانى قبلى اديان بعدى را برسميت نشناسند، طورى كه يهودى ها معتقد به انجيل نيستند در حالى كه مسيحى ها تورات را مى پذيرند و باز يهود و نصارى هردو در حالى كه قرآن را نمى پذيرند ولى مسلمانها به پيامبران و كتابهاى نخستين و دست نخورده آنها اعتقاد دارند. اسلام صورت تكامل يافته و حلقه اخير اديان آسمانى بوده كه همه را بهم پيوند مى دهد.
آنچه را گفته آمديم، از مسلمات دينى مسلمانان بحساب مى آيد كه همه بر آن اند. قرآن كريم خود در آيه ششم سوره (الصف) مى فرمايد: “عيسي پسر مريم گفت: اي بني اسراييل! من فرستاده خدا در ميان شما هستم، و توراتي را كه پيش از من آمده است، تصديق مي نمايم، و به پيغمبري كه بعد از من مي آيد و نام او محمد است مژده مي دهم”. حال اين پرسش مطرح مى شود كه آيا تورات و انجيل كنونى همين باور را تأييد مى نمايند و يا اينكه تفاوتى در ميان است؟ بازتاب سيماى پيامبر اسلام را در آئينه اين كتابها چگونه مى يابيم؟
در تورات از زبان موسى عليه السلام نقل شده كه قبل از رحلت خويش گفته است:
(The Lord came from Sinai and dawned over them from Seir; He shone forth from Mount Paran. He came with myriads of holy ones from the south, from his mountain slopes.) (Deuteronomy 33:2) (1).
به اين معنى كه:  پرورگار از سينا آمد و در ساعر بر آنها طلوع نمود و از فراز كوه فاران درخشيدن گرفت. او با ده هزار انسان دينمدار از استقامت جنوب و از سراشيبى كوه خودش وارد شد (كتاب تثنيه 2:33).
هنگام بررسى اين متن لازم است تا بر سر چند نكته توقف نمائيم.
در اينجا تورات از سه موقعيت جغرافيايى سينا، ساعر و فاران حرف مى زند. سينا در شمال كشور مصر موقعيت دارد كه تا هنوز به همان نام شناخته مى شود و اين همان موقعيت تاريخى اى است موسى عليه السلام در آنجا مبعوث به رسالت شد. ساعر نام سسله كو هايي است كه از جنوب و غرب بحر ميت شروع و تا بيت اللحم (مكان ولادت عيسى عليه السلام) امتداد مى يابد (Dictionary of the Bible, John L. McKenzie, S.J., p. 783) (2). اما فاران سلسله كوه هايي است كه در مكه مكرمه قرار گرفته و در ادبيات ما خيلى از آن برده شده است.
“سینا است که فاران است یارب چه مقام است این
هــر ذرہ خـاک من چشمی اســـت تمــاشـــا بيــن”
در تورات (سفر تكوين 21: 19-21) آمده است: فاران همان مكانى است كه ابراهيم عليه السلام همسر خويش هاجر و فرزندش اسماعيل را در آنجا گذاشته بود. قرآن كريم هم در آيت 37 سوره ابراهيم اين مسئله را تصديق مى نمايد. جايي كه ابراهيم عليه السلام همسرش هاجر و فرزندش اسماعيل را گذاشته بود، مكه بود. پاراگراف (Genesis 21:19-22) و (Genesis 17:20) و (Deuteronomy 33: 2) و (Genesis 21:17-21) در كتاب مقدس اشارات صريحى به اين مسئله دارد.
قرآن كريم باز در مورد همين سه موقعيت تاريخى ومهم اديان سه گانه در سوره (التين) مى فرمايد:” سوگند به انجير و به زيتون و سوگند به كوه سينا و سوگند به اين شهر داراى امنيت (مكه)”.
نكته جالب ديگر در اين متن همان عدد ده هزار زاهد (SAINT) است كه پس از ذكر فاران از آمدن آنها ياد شده است. اين شخصى كه ده هزار قديس كه بمعنى چيزى بالاتر از انسان پرهيزگار است، او را همراهى مينمايند چه كسى بوده است؟ حضرت مسيح است و يا حضرت موسى؟ تعداد همراهان مخلص موسى عليه السلام بر اساس آيت 155 سوره اعراف قرآنكريم و برمبناى آيت 24 سفر خروج تورات هفتاد نفر بوده است. و تعداد همراهان مخلص عيسى عليه السلام بر مبناى آيت 10 انجيل متى دوازده نفربوده است. اما تعداد كسانى كه در فتح مكه شركت جسته و پا به پاى پيامبر اسلام وارد مكه شدند مراجع معتبر سيرت و تاريخ و حديث تعداد شان را ده هزار نفر مى خواند. امام بخارى در كتاب مغازى و اما مسلم در كتاب صيام خويش تعداد صحابه اى را كه هنگام ورود به مكه پيامبر را همراهى مى نموند، ده هزار نفر خوانده اند.
نكته ديگرى كه در اين متن تورات براى ما مهم است همان تعاقب زمانى ظهور رسالتهاى سماوى در بستر اماكن سه گانه اى است كه تورات از آنها ياد نموده است. خداوند از سينا آمد و در ساعر طلوع نمود و در فاران درخشيدن گرفت. در اينجا نخست از (سينا) ياد مى شود، باز از (ساعر) و در اخير از (فاران).
مسئله جالب ديگرى كه در اين پيشگويي ديده مى شود همانا استقامت ورود به اين شهر است. كتابهاى سيرت روايت ميكنند كه در آنروز خالد بن وليد اولين فرماندهى بود كه از استقامت جنوب مكه و دقيقتر بگوئيم از راه (الليط) كه در سمت جنوب آن شهر است مقاومت مشركان قريش را شكستانده و وارد مكه شد. اما نكته اخير اينكه در اين متن، كوه به انسانى كه وارد شهر مى شود نسبت داده مى شود (كوه خودش) كه اشاره به زادگاه دارد. اگر تورات حوادث بعدى را با زبان رمز و سمبول القا مى كند همانطورى كه دانشمندان عهد قديم معتقد اند پس چه كسى مى تواند زبان سمبوليكى فصيحتر و رمزى گويا تر از اين در سراتاسر تورات براى ما نشان دهد.
نكته جالب ديگرى كه در تورات ديده مى شود ذكر صريح و واضح اسم محمد عليه السلام است. در پاراگراف شانزدهم فصل پنجم ترانهء ترانه ها، عبارتى ذكر گرديده كه نطق عبرى آن به حروف فارسى اين طور است: “حكو ممتكيم فكلو محمديم زيه دودى فزيه ريعى”. يعنى: (سخنش از شيرين ترين سخنها است، او محمد بزرگ است، او دوست محبوب و صادق من است اى دختران اورشليم). لفظ (يم) كه در تورات پسوند لفظ (محمد) قرار گرفته در زبان عبرى براى تعظيم بكار برده مى شود. در توراتهايي كه همين اكنون در اسرائيل چاپ و تدريس مى شود همين عبارت بهمين شكل خوانده مى شود.
اما ببينيم كه اين عبارت را در نسخه انگليسى تورات چطور ترجمه نموده اند:
His mouth is sweetness itself; He is altogether lovely. This is my lover, this my friend, O daughters of Jerusalem) (Song of Solomon 5:16)” (3).
در فرهنگ واژه هاى تورات هم محمد ذكر گرديده ولى مشكل در اين است كه گاهى مى شود كه آفتاب حقيقت را با انگشت تعصب پنهان نمود. دانشمندان يهود استدلال مى نمايند كه محمد در اينجا صفت است نه اسم. به اين مفهوم كه محمد بمعنى (انسان ستوده شده) آمده است. غافل از اينكه بخش بزرگى از نامها در همه فرهنگها و در تمامى جوامع بشرى داراى معانى نيز مى باشند. اسم (محمد) در پهلوى آنكه در زبان عربى بمعنى (ستوده شده) آمده است، ولى نام شخص هم مى باشد. آيا همين مسيح (JESUS) در زبان عبرى بمعنى (ناجى) نيست؟
در پاراگراف هژدهم فصل هژدهم كتاب تثنيه مطلبى آمده كه متن دقيق انگليسى آن اينطور است:
“I will raise up for them a prophet like you from among their brothers; I will put my words in his mouth, and he will tell them everything I command him” (DEUTERONOMY 18: 18) (4). 
يعنى: (من براى آنها پيامبرى را كه به تو شباهت دارد از ميان برادران شان بر خواهم انگيخت. من سخن خود را در دهانش مى گذارم و او هر چه را مى من امر مى دهم براى شان خبر خواهد داد.)
با مطالعه اين وعده الهى به موسى عليه السلام اين پرسش در ذهن خواننده سر بلند مى كند كه اين كدام پيامبر است كه به موسى عليه السلام شباهت مى رساند. مسيحى ها اصرار دارند كه اين خبر از آمدن عيساى مسيح بشارت مى دهد. حال سوال ديگر پيدا مى شود كه كدام خصوصياتى عيسى و موسى را بهم شبيه ساخته است. موسى پيامبر قدرت بود و عيسى پيام آور مدارا. عيسى مجرد زيست و موسى ازدواج نمود. عيسى را پيروانش فرزند خدا مى خوانند ولى موسى از چنين امتيازى برخوردار نيست. موسى بصورت نتيجه طبيعى رابطه زنا-شوهرى دو انسان بود ولى عيسى بدون پدر بدنيا آمده است. موسى ازدواج نمود و فرزند بدنيا آورد ولى عيسى چنين نكرد. موسى شريعت جديدى براى بنى اسرائيل آورد ولى عيسى خود مى گفت كه من آمده ام تا بر شريعت قبلى بيفزايم نه آنكه از آن بكاهم. موسى پيامبرى مسلح و پيروز بود ولى عيسى در منتهاى مظلوميت با اين خاكدان وداع نمود. با مطالعه زندگى آن دو پيمبر اولوالعزم در مى يابيم كه يگانه چيزى كه آنها را بهم پيوند مى دهد بنى اسرائيل بودن آنها است و بس، امرى كه از پيامبر وعده داده شده بر مبناى متنى كه از آن ياد كرديم منتفى شده است. شواهد و دلايل فراوانى وجود دارد كه موسى و محمد عليهما السلام را همسان جلوه مى دهد. همه نكاتى كه موسى و عيسى را متفاوت مى سازد همين نكات موسى و محمد را كاملا شبيه مى سازد.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم آبان 1385;ساعت 10:21;  توسط سعید تکلو;  | 

                                                                            

پيامبر  (ص) ازدید اندیشمندان جهان غرب

منجي بشريت

در اينسايكل پدياي بريتانيكا آورده شده: «انبوهي از مطالب، در متون جديد نشان مي­دهند كه او (پيامبر اسلام (ص)) صادق و درستكار بود و توانسته بود احترام و اعتماد ديگراني كه مثل او، صادق و درستكار بودند، كسب كند»

جرج برنارد شاو درباره پيامبر اكرم (ص) مي­گويد: «او را بايد منجي بشريت خواند. من اعتقاد دارم كه اگر مردي مثل او حاكمي در عصر جديد مي­شد، براي حل مشكلاتش، از صلح و دوستي استفاده مي­كرد. او عالي­ترين مردي بود كه روي زمين پا گذاشته است. او به دين دعوت كرد، يك تمدن را پايه­گذاري كرد؛ ملتي را بنا نهاد؛ اخلاق را نهادينه كرد؛ مبدع تعداد زيادي از اطلاحات سياسي و اجتماعي بود. او اجتماعي زنده و قدرتمند را ايجاد كرد تا آموزش­هاي او را به صحنه عمل آورند و دنياي تفكر و رفتار انساني را براي هميشه و به طور كامل منقلب كرد. نام او محمد (ص) است. او در سال 570 بعد از ميلاد، در عربستان چشم به جهان گشود. رسالت خود براي دعوت به دين راستين (اسلام) را در سال 40 عمر خود آغاز كرد و در شصت و سومين سال عمرش با جهان وداع گفت. در مدت كوتاه 23 سال از پيامبري­اش، به پرستش خداي يگانه رهنمون شد. وي مردم را از جنگ و نزاع­هاي قبيله­اي رهانيد و به اتحاد و همبستگي ملي رسانيد. او در اين مدت (23 سال) مردم را از هرزگي و مستي، به اعتدال و پرهيزكاري، از آنارشيسم و بي­قانوني به زندگي نظام­مند و از تباهي، به بالاترين معيارهاي تعالي اخلاقي هدايت كرد. تاريخ بشري، چنين دگرگوني كاملي را از جانب يك شخص يا در مكاني ديگر، قبل از پيامبر اسلام (ص) يا پس از او، نشناخته است. تصور همة اين عجايب باور نكردني در طي اين دو دهه نيز سخت است.

هيچ­كس با او قابل مقايسه نيست

لامارتين، مورخ مشهور، در كلامي با موضوع اهم عجايب بشري مي­گويد: «اگر بزرگي هدف، كم بودن ابزار و رسيدن به نتايج شگفت­انگيز، سه محور سنجش هوش بشري باشد، چه كسي ادعاي مقايسه بزرگ­مردان تاريخ كنوني را با محمد (ص) دارد؟ نام­آورترين مردمان، فقط ارتش، قوانين و فرمانروايي­ها را ايجاد كرده­اند. اگر نگوييم آنچه آن­ها بنياد نهاده­اند چيزي نيست، بايد گفت، چيزي بيشتر از قدرت مادي كه غالباً در چشم به هم زدني فرو مي­پاشد، ايجاد نكرده­اند. اين مرد نه فقط ارتش­ها، قوانين، فرمانروايي، مردمان و سلسله­ها، بلكه ميليون­ها نفر، يعني يك سوم از ساكنان اين جهان و حتي بيشتر از آن را حركت داد. او پرستشگاه­ها، خدايان، اديان، عقايد، انديشه­ها و نفوس را متحول كرد. صبر او در پيروزي؛ بلند همتي او كه تماماً در جهت يك عقيده بود، نه نوعي تلاش براي فرمانروايي؛ نمازهاي بي­نهايت او؛ زمزمه­هاي سرّي او با خدا؛ مرگ او و پيروزي او بعد از مرگ؛ گواه بر هواخواهي او نيست؛ بلكه ايماني راسخ است كه به او قدرت داد تا يك عقيده ديني را اصلاح كند. اين عقيده ديني دو اقرار دارد: يگانگي خدا و غير مادي بودن او؛ اول اين كه، خدا چيست، اقرار بعدي اين ­كه، خدا چه نيست. ابتدا سرنگوني خدايان دروغين با شمشير، سپس شروع يك عقيده با گفتار حكيم، سخنران، رسول، قانون­گذار، سلحشور، فاتح ابواب عقايد، اعاده كننده منطقي در آييني بدون تجسم خدايان، سرنگون كننده طاغوت­هاي زمان، كسي نيست جز محمد (ص) حال، سؤال اين است كه، با توجه به همه معيارهايي كه عظمت بشري سنجيده مي­شود، آيا هيچ­كسي بلند­بالاتر از محمد (ص) وجود دارد؟محمد (ص) در چنين زمينه­هايي متنوع از تفكر و رفتار بشري و در كامل­ترين فروغ تاريخ بشري تربيت شده است. ريز و درشتي كه در مورد زندگي خصوصي و خطابه­هاي عمومي او ذكر شده، دقيقاً سنديت دارد و از روي ايمان، صادقانه براي روزگار ما نگه داشته شده است. صحت يادداشت­ها آن­قدر حفظ شده است كه نه فقط توسط پيروان مؤمن به او، بلكه به وسيله منتقدان متعصب او نيز تأييد شده است. محمد يك معلم مذهبي، يك مصلح اجتماعي، يك رهبر اخلاقي معنوي، تجسم بزرگ اجرايي كردن امور، دوستي با وفا، همنشيني زيبا، شوهري علاقه­مند، پدري با محبت بود؛ همه را با هم داشت. مرد ديگري در تاريخ نيست كه در هر كدام از اين جنبه­هاي مختلف زندگي بر او برتري يابد، يا با او برابري كند. فقط آن شخصيت نوع دوست بود كه چنين كمالات باور نكردني را در خود جمع كرده بود.»

توكّل مطلق به خداوند

ماهاتما گاندي، در كتاب «هند جديد» در مورد شخصيت محمد (ص) مي­گويد: «جالب است بدانيد كه بهترين كسي كه امروزه بدون هيچ چون و چرايي در قلب ميليون­ها انسان جا گرفته، محمد (ص) است. از اينجا من متقاعد شده­ام كه اين شمشير نبود كه در آن روزها مردم زيادي را تسليم اسلام كرد. محمد (ص) سخت ساده زيست بود؛ مثل ديگر پيامبران متقي بود؛ به شدت امانت­دار بود. از خودگذشتگي شديد نسبت به دوستان و پيروان، جسارت، بي­باكي، توكل مطلق به خدا و رسالت شخصي از ويژگي­هاي محمد (ص) بود. قبل از استفاده از اين ويژگي­ها، او به هيچ­وجه از شمشير براي برداشتن سدهاي جلوي راه خود استفاده نمي­كرد. وقتي من دومين جلد كتاب «زندگي­نامه پيامبر» را تمام كردم، متأسف بودم كه چرا نمي­توانم از زندگي اين پيامبر بيشتر بخوانم.» توماس كارليل دركتاب قهرمانان و قهرمان­پرستي خود، اين­گونه ابراز حيرت مي­كند: «چگونه يك مرد، تك و تنها مي­تواند قبايل در حال جنگ را با هم متحد كند و از عرب­هاي باديه­نشين سرگردان، مقتدرترين حكومت بسازد و در كمتر از دو دهه، امتي متمدن را به وجود آورد.»

مظهر محبت

ديوان چند شرما مي­نويسد: «محمد مظهر محبت بود، اطرافيانش تأثير او را احساس مي­كردند و هرگز آن را فراموش نمي­كردند.»

ادوارد گيبن و سيمن اوكلي درباره اقرار به اسلام چنين مي­گويند: «اقرار ثابت و ساده به اسلام چنين است، من به خداي يگانه و اينكه محمد رسول خداست، اقرار مي­كنم. تصوير عقلاني از خدا هرگز به صورت يك بت قابل رؤيت، تنزل پيدا نمي­كند و جايگاه پيامبر، هرگز از چارچوب كرامت انساني پا فراتر نمي­گذارد؛ فرامين زندگي كه او آورده، سپاس­گذاري مريدانش را در چارچوب منطق و دين نگه داشته است.»

محمد (ص) از يك موجود بشري چيزي بيشتر يا كمتر نداشت. فقط مردي بود با مأموريتي باشكوه: او وظيفه داشت بشريت را براي پرستش يك و فقط يك خدا متحد كند و روش درست بودن ودرست زندگي كردن براساس فرمان­هاي خدا را به آن­ها ياد دهد. او هميشه خودش را بنده و رسول خدا معرفي مي­كرد و نيز حقيقتاً هر عملي از او، بيانگر اين تعريف بود.»

شاعر مشهور هندي، ساروجيني نايدو، با توجه به يكسان بودن افراد نزد خدا در اسلام مي­گويد: «دين اسلام، اولين ديني بود كه مردم سالاري را توصيه و اجرا كرد؛ از آن جهت كه در مسجد و در پنج نوبت روزانه، وقتي كه براي اقامه نماز، اذان گفته مي­شود و عابدان با هم جمع مي­شوند، مردم سالاري ديني مجسم مي­شود؛ زيرا رعيت و پادشاه، كنار در كنار هم اعلان مي­كنند: فقط خدا برتر است. من بارها و بارها با اين وحدت كه طبيعتاً مردمان را با يكديگر برادر مي­سازد، مواجه شده­ام.

پروفسور هورگرونجي مي­گويد: «وحدت ملت­هاي بنا نهاده شده توسط پيامبر اسلام، براساس اصول اتحاد بين­المللي و اخوت بشري بنا شده كه مي­تواند الگويي براي ملت­هاي ديگر باشد. در حقيقت هيچ ملتي در جهان نمي­تواند نظيري براي فهم ايده اتحاد ملت­ها كه در اسلام انجام شده است، نشان دهد. هميشه در دنيا تمايل به افسانه­سرايي بوده است؛ اما تاريخ گواهي مي­دهد، هيچ­كدام از افسانه­ها نتوانسته­اند، آنچه، حتي قسمتي از آنچه محمد (ص) انجام داده را انجام دهند. تنها هدف او از اين تلاش، متحد كردن نوع بشر براي پرستش خداي يگانه در چارچوب نظام فضيلت اخلاقي بوده است. محمد (ص) يا پيروانش هرگز در هيچ موقعي ادعا نكردند كه او پسر خدا يا تجسمي از خدا يا مردي خدامنش است. او هميشه و تا امروز، فقط به عنوان فقط رسول برگزيدة خدا مطرح شده و مي­شود.»

موفق در دين و دنيا

ميشل اچ­هارت در كتاب جديدش مي­نويسد: « من محمد  را براي معرفي در فهرست اشخاص پرنفوذ دنيا كه خوانندگان را متعجب مي­كند انتخاب كردم؛ اما (خود دريافتم) كه او تنها كسي بود كه در تاريخ، در دو بعد دين و دنيا، در نهايت موفقيت بود.»

كا- اس- راماك ريسنا رائو، استاد فلسفه، در كتابش (محمد پيامبر اسلام)، او را مدل كامل زندگي انساني بيان مي­كند: «شخصيت محمد، به گونه­اي است كه رسيدن به تمام حقيقت آن بسيار سخت است. نظري اجمالي، اين ابعاد را روشن مي­كند: محمد پيامبر، دلاور، تاجر، سياست­مدار، سخنور، اصلاح­طلب، پناه دهنده يتيمان، حامي بردگان، منجي زنان، قاضي و روحاني است. او يك قهرمان است.»

امروزه بعد از پايان چهارده قرن، زندگي و تعليمات محمد، بدون تغيير و تبديلي يا اضافه­­اي حفظ شده است. آن­ها اميدهاي لايزالي را براي درمان ناخوش­هاي نوع بشر ارائه داده­اند. اين ادعا، ادعايي از پيروان محمد نيست؛ بلكه نتيجه گريزناپذيري از مطالعه تاريخ انتقادي و عاري از تعصب است. حداقل شما مي­توانيد به عنوان يك انسان متفكر و علاقه­مند، لحظه­اي بايستيد و از خودتان بپرسيد: آيا اين اظهارات فوق­العاده و انقلابي مي­تواند واقعاً درست باشد حال با تصور اينكه، كساني كه ادعاهاي بالا را بيان كرده­اند، واقعاً راستگو هستند. شما لازم نمي­بينيد براي شناختن او تلاشي بكنيد؟ اين كار هزينه­اي نخواهد داشت؛ اما شروعي براي فضايي كاملاً جديد در زندگي شما خواهد بود.

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم آبان 1385;ساعت 10:11;  توسط سعید تکلو;  | 

                                       

رحمت نبوی


1- آن روزبیستم رمضان بود، از سال هشتم هجرت كه سپاه اسلام به فرماندهي پيامبر خدا(ص) پيروزمندانه وارد مكه شد. مسلمانان از شادي در پوست خود نمي گنجيدند و پيشاني شكر بر خاك مي سائيدند و... اما در همان حال، نه فقط اشراف مشرك مكه، بلكه تمامي اهل شهر، از كوچك و بزرگ به هراس افتاده بودند... آنان به ياد مي آوردند كه بعد از بعثت رسول خدا(ص)، چه كينه توزي ها، شكنجه ها، قتل ها و اهانت ها و تهمت ها و... كه عليه او و پيروانش روا داشته بودند... محاصره اقتصادي مسلمانان، آزار و اذيت وحشيانه آنها، يورش شبانه به آنان، غارت اموالشان، قتل زنان و كودكانشان و... آن روز، اهل مكه- چه سران و چه حتي مردم عادي- از بيم مكافات و پس دادن انتقام، لرزه بر اندامشان افتاده بود و به پيامبر خدا(ص) و مسلمانان نيز حق مي دادند كه به جزاي آن همه زشتي و خباثت كه عليه آنها مرتكب شده بودند، امروز آنان را به سختي مجازات كنند... در همين حال و هوا بود كه ناگهان صدايي در فضاي مكه پيچيده «امروز، روز انتقام است، امروز روز كشتار و خونريزي است، امروز جان و مال شما مردم مكه، بر ما حلال شده است...»
وحشت سراپاي اهل مكه را فرا گرفت... صاحب صدا، سعدبن عباده خزرجي بود. فرمانده يكي از سه دسته اصلي سپاه اسلام. او از اشراف مكه و از ديرباز دل پردردي داشت و آن روز را فرصت مناسبي براي انتقام مي دانست... صداي سعد به گوش رسول اعظم(ص) نيز رسيد. ايشان بدون درنگ به علي(ع) ماموريت داد تا خود را به سعد برساند، پرچم را از او بستاند و او را از ادامه رجزهاي خشونت بار و تهديدآميز بازدارد و... علي چنان كرد و... پرچم از دست سعدبن عباده گرفت و خود در ميان سپاه ندا انداخت كه: «اليوم يوم المرحمه...» امروز روز رحمت است، روز عفو و امنيت است، روز مهرباني و مهرورزي است و...
2-آنچه در جريان فتح مكه اتفاق افتاد، و آنچه از محمد(ص) و سپاهش درباره مكه و اهل مكه سر زد چيزي جز تحقق عيني اين شعار حضرت علي(ع) نبود... تا نه تنها مكه، بلكه تاريخ شاهد ورود قهرمانانه فاتحي باشد كه براي شكست خوردگان و تسليم شدگان، شعار رحمت و امنيت سر مي دهد... و به راستي مگر از پيامبر خدا(ص) جز اين انتظار مي رود...؟ مگر ممكن است كه مظهر رحمت خدا و كسي كه در عرش به او لقب «رحمه للعالمين» داده اند، وارد شهري شود، ولو با سپاه، ولو فاتحانه، و با خود جنگ و كينه و خونريزي و انتقام سوغات بياورد...؟ولو آن شهر مكه باشد. مكه! بزرگترين سد دفاعي در برابر آيين اسلام و مركز همه توطئه ها و دشمني ها عليه پيامبر اسلام(ص)، شهري كه با ساكنانش بيش از بيست سال دل آن بزرگ را خون كرده بودند. همسرش، همسر مهربان و فداكارش را از او گرفته، و جلوي ديدگانش بهترين يارانش را در زير شكنجه هاي مرگبار به شهادت رسانيده ، و به خود او انواع آزارها و اهانت ها را روا داشته بودند و... عاقبت او را از شهر و ديارش مجبور به هجرت كرده و آنجا نيز دست از او برنداشته و آني از توطئه و شيطنت و لشكركشي و... عليه او غفلت نكرده بودند... آري، ولو آن شهر مكه باشد و حاكم آن شهر ابوسفيان باشد كه جد اندر جدش دشمن خوني محمد(ص) و پدرانش بوده و پس از اين نيز خود او فرزندان و نوادگانش عليه فرزندان پيامبر(ص) بدترين دشمني ها و رذالت ها و جنايت ها را به كار مي بندند و... اما محمد(ص)، ابوسفيان و خاندان و سران مكه را «آزاد» مي كند، «ا ذهبوا فانتم طلقا». «وحشي»، قاتل حمزه بزرگ را مي بخشد و هند دختر عتبه را هم كه وحشيانه دندان به جگر حمزه نهاده بود، عفو مي كند و... او آمده است تا با كتابش، با رسالت و پيامش، با شمشير و سپاهش، با علي(ع) و ديگر ياران صديق و فداكارش، نجات انسان را رقم زند و انسانيت لگدمال شده را احياء نمايد و مكتب جاويد انسانيت را براي آيندگان به يادگار بگذارد و... او براي «هدايت» و نجات آمده او آمده تا دست خطاكاران را بگيرد و به بهشت خدا رهنمون سازد، او هرگز براي فرستادن حتي بدترين مردم به جهنم، حريص و عجول نيست...
3- به راستي تاريخ كدام فاتح و سرداري را مانند محمد(ص) سراغ دارد كه هرچقدر به اوج قدرت و پيروزي مي رسد، متواضع تر، مهربان تر و با گذشت تر مي شود؟ آيا مدعيان حقوق بشري و كساني كه بازيچه دست شياطين و قدرت هاي ضدانساني مسلط بر كاروبار بشر شده و ناجوانمردانه و فريبكارانه محمد(ص) را پيامبر شمشير و دين او را آيين خشونت لقب مي دهند و علي رغم سردادن شعار دموكراسي و آزادي و تجدد و... با آخرين ابزار و تكنيك هاي پيشرفته همچون مشركان جاهل مكه، به محمد و آئين او حمله مي كنند و آن را به استهزاء و تمسخر مي گيرند، كدام كشورگشايي چون محمد(ص) را مي شناسند كه به وقت فرو ريختن دژ مستحكم دشمن، شعار رحمت و رأفت سر دهد و به جاي آن كه از كشته پشته بسازد و (العياذ بالله) اجازه تعرض به مال و ناموس تسليم شدگان بدهد، دست نوازش و گذشت بر سر آنان بكشد و فرصت زندگي و اصلاح بدهد...؟ و اگر محمد(ص) داراي چنين شخصيت و خلق عظيمي است آيا جز اين است كه خداي محمد(ص) از او چنين خواسته و همواره ماموران و رسولان خود را از ميان چنين افرادي برگزيده...؟
اخلاق و مرام محمد(ص) اخلاق و مرامي الهي است و پيامبر خدا تجلي ذات و صفات خداوندي است، همچنان كه دست پروردگان ناب و اصيل مكتب او هركدام «محمد»ي براي مردم هستند، اين علي(ع) وصي و سرباز جانباز مكتب رسول خداست كه با دشمنان خود و حتي با شقي ترين آنها كه ناجوانمردانه تيغ بر فرق آن بزرگوار مي نهد، راه مروت و گذشت در پيش مي گيرد و غذاي خود را با قاتل خويش قسمت مي كند و درباره رعايت حال او به فرزندان بزرگوار خويش سفارش مي كند...
4- ... غرب به پايان راه رسيده است، ماهيت نظام سلطه گر غرب رفته رفته و به ويژه در سال هاي اخير و اوجگيري جنايات و تجاوزات آن بر همگان روشن شده و مي شود، و انسان امروز به دنبال مفر و راه گريزي براي نجات از حاكميت فرهنگ و تفكر چپاولگرانه و جنايتكارانه نظام سلطه است، و در چنين اوضاع و احوالي است كه مي بينيم آنان كه هر جا قدم مي گذارند جز وحشت و خونريزي و فساد و... چيزي را به ارمغان نمي آورند، بيش از هميشه عليه مكتب پيامبر، اسلام راستين، تبليغ و با وسايل و ابزار در اختيار سعي مي كنند به لطائف الحيل مردم جهان را از اسلام بترسانند و چهره اي خشن از اسلام و پيامبر اسلام(ص) و مسلمين براي آنان به تصوير بكشند. غرب از خيزش مجدد اسلام به وحشت افتاده، و سعي مي كند از اوج گيري بيشتر بيداري اسلامي جلوگيري كند، و همين است، دليل اصلي اهانت ها و هجمه هايي كه اين روزها از سوي نظام غيرانساني غرب و سردمداران و جيره خواران و كساني كه فريب او را خورده اند، عليه مكتب نجات بخش اسلام ابراز مي شود. اما چه باك كه از آن سو دنيا دارد به حقانيت مقاومت اسلامي و ايستادگي مومنانه مسلمانان نيز پي مي برد و... نسبت به اين مكتب و شناخت بيشتر آن علاقه و تمايل نشان مي دهد و... بدون ترديد تلاش ناشيانه و شتابزده غرب براي مخدوش كردن چهره اسلام و پيامبر اعظم(ص)، نه تنها به حال دشمنان بشريت مفيد نخواهد بود، بلكه ناخواسته به روشن شدن هرچه بيشتر سيماي واقعي و رحماني و نجات بخش اين مكتب و اين پيامبر(ص) كمك مي كند و... پايه هاي قدرت نظام سلطه گر و ستمكار را سست و سست تر مي سازند...

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم آبان 1385;ساعت 10:5;  توسط سعید تکلو;  | 

        

حقيقت محبت خدا در حديث معراج
ديلمي در جلد اول ارشاد القلوب (باب ۵۴، ص ۱۹۹) و مجلسي در ص ۲۱ جلد ۷۷ بحارالانوار حديثي را به نام حديث معراج روايت كرده اند. حديث معراج از جمله احاديث قدسي است كه در آن، پيامبر اكرم (ص) پرسشهايي را به پيشگاه ذات احديت طرح كرده و خداوند نيز به او پاسخ داده است. در بخش پاياني اين حديث چنين آمده است: « يا اَحمَدُ لَيسَ كُلُّ مَن قالَ اُحِبُّ اللّهَ اَحَبَّني، حَتّي يَأخُذَ قُوتاً وَ يَلبَسَ دُوناً وَ يَنامَ سُجُوداً وَ يُطيلَ قِياماً... » (اي احمد؛ چنان نيست كه هر كسي گفت خدا را دوست مي دارم دوستدار من است؛ مگر اينكه به اندكي غذا اكتفا كند و به مختصر لباسي قناعت جويد و خوابش به سجده باشد و قيام نماز را طول دهد و به سكوت روي آورد. دوستدار من كسي است كه بر من توكل كند و زياد بگريد و كم بخندد و با هواي خود مخالفت كند، مسجد را چون خانة من برگزيند وعلم را همراه خود و زهد را همنشين و علما را محبوب و فقرا را رفيق خود قرار دهد. دوستدار من كسي است كه رضاي مرا طلب كند و از گنهكاران فرار كند. دوستدار من همواره به ذكر من مشغول است و فراوان تسبيح مي گويد و به عهد خود صادق است و به وعدة خود وفا مي كند. دوستدار من قلبش پاك و در نماز برافروخته است و در بهجا آوردن واجبات سخت كوشاست و به ثوابهايي كه در نزدمن است چشم دوخته است و از عذاب من ترسان و همواره همنشين و همراه دوستان من است.)
« يا اَحمَدُ لَوصَلّي العَبدُ صَلوةَ اَهلِ السَّماءِ وَالاَرضِ... » (اي محمد، اگر بنده اي به اندازة اهل آسمان و زمين نماز بخواند و روزه بگيرد و همانند فرشتگان از خوردن غذا دوري گزيند و لباس برهنگان را بپوشد، ولي در قلب او ذره اي از حب دنيا يا ريا و سُمعه و يا رياست و زينت دنيوي باشد، او را به جوار خويش راه نمي دهم و محبت خود را از دلش خارج مي كنم. اي محمد، بر تو باد سلام، محبت و رحمت من؛ و ستايش خداي جهانيان را سزاست.

قرب و حُبّ الهي در حديث قدسي
« اِنَّ اللّهَ جَلَّ جَلالُهُ قالَ ما يَتَقَرَّبُ اِلَيَّ عَبدٌ مِن عِبادي بِشَيءٍ اَحَبُّ اِلَيَّ مِمّا اِفتَرَضتُ عَلَيه وَ اِنَّهُ لَيَتَقَرَّبُ اِلَيَّ بِالنّافِلَةِ حَتّي اُحِبَّهُ فَاِذا اَحبَبتُهُ كُنتُ سَمعَهُ الَّذي يَسمَعُ بِهِ وَ بَصَرَهُ الَّذي يَبصُرُبِهِ وَ لِسانَهُ الَّذي يَنطِقُ بِهِ وَ يَدَهُ الَّتي يَبطِشُ بِها اِن دَعاني اَجَبتُهُ وَ اِن سَألَنَي اَعطَيتُهُ .»
(خداي متعال مي فرمايد: محبوبترين چيزي كه بندگانم را به من نزديك مي كند عمل به واجبات است. سپس با نوافل و مستحبات به گونه اي خود را به من نزديك مي كند كه من دوستدار او مي شوم؛ و هنگامي كه او را دوست داشتم، گوش او خواهم بود كه با آن مي شنود و چشمي كه با آن مي بيند و زباني كه با آن سخن مي گويد و دستي كه با آن مي گيرد، اگر مرا بخواند اجابتش مي كنم واگر درخواستي كند به او عطا مي كنم.

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم آبان 1385;ساعت 9:59;  توسط سعید تکلو;  | 

                     

معراج پيامبر (ص)

بدان که از آيات کريمه و احاديث متواتره ثابت گرديده است که حق تعالي حضرت رسول (ص) را در يک شب از مکه معظمه تا مسجد اقصي و از آنجا به آسمانها تا سدرة المنتهي و عرش اعلا سير داد . و عجائب خلق سموات را به آن حضرت نمود . و رازهاي نهاني و معارف نامتناهي به آن حضرت القا فرمود و آن حضرت در بيت المعمور و تحت عرش به عبادت حق تعالي قيام نمود . و با انبياء (عليهم السلام) ملاقات کرد و داخل بهشت شد و منازل اهل بهشت را مشاهده نمود . و احاديث متواتري خاصه و عامه دارد که عروج آن حضرت به بدن بود نه به روح ، در بيداري بود نه در خواب ، و در ميان قدماي علماي شيعه در اين خلافي نبوده چنانچه علامي مجلسي فرموده : و شکي که بعضي در باب جسماني بودن معراج کرده اند يا از عدم تتبع اخبار و آثار رسول خدا و ائمي هدي (عليهم السلام) است يا به سبب عدم اعتماد بر اخبار حجتهاي خدا و وثوق بر شبهات غير متدينين از حکماست و اگر نه چون تواند بود که شخص معتقد چندين هزار حديث از طرق مختلفه در اصل معراج و کيفيات و خصوصيات آن بشنود که همه ظاهر و صريحند در معراج جسماني به محض استبعاد وَهم يا واهيي حکما ، همه را انکار و تأويل نمايد .
و اگر (عَرَجتَ بهِ) در بعض نسخ (عَرَجتَ بروحِهِ) ذکر شده منافات ندارد . و اين مثل (جئتک بروحي) است به بياني که مقام ذکرش نيست و تفصيل آن را شيخ ما علامي نوري در (تحية الزائر) ذکر فرموده .
و بدان که اتفاقي است که معراج پيش از هجرت واقع شد و آيا در شب هفدهم ماه رمضاه ، يا بيست و يکم ماه مزبور ، شش ماه پيش از هجرت واقع شده . يا در ماه ربيع الأول دو سال بعد از بعثت ؟ اختلاف است و در مکان عروج نيز خلاف است که خاني ام هاني بوده يا شعب ابي طالب يا مسجد الحرام ؟ و حق تعالي فرمود :
( سبحان الذي اسري بعبده ليلاً من المسجد الحرام إلي المسجد الأقصي .../ سوره اسراء آيه 1)
يعني منزه است آن خداوندي که سير داد بندي خود را در شبي از مسجد الحرام به سوي مسجد الاقصي آن مسجدي که برکت داده ايم دور آن را براي آنکه نمايانيم او را آيات عظمت و جلال خود ، به درستي که خداوند شنوا و داناست .
بعضي گفته اند که مراد از مسجد الحرام ، مکي معظمه است ؛ زيرا که تمام مکه محل نماز و محترم است . و مشهور آن است که مسجدالاقصي مسجديست که در بيت المقدس است . و از احاديث بسيار ظاهر مي شود که مراد ، بيت المعمور است که در آسمان چهارم است و دورترين مسجدها است . و نيز اختلاف است که معراج آن حضرت يک مرتبه بوده يا دو مرتبه يا زيادتر ؟ از احاديث معتبره ظاهر مي شود که چندين مرتبه واقع شده و اختلافي که در احاديث معراج هست مي تواند محمول بر اين باشد . علماء از حضرت صادق (ع) روايت کرده اند که حق تعالي حضرت رسول (ص) را صد و بيست مرتبه به آسمان برد و در هر مرتبه آن حضرت را در باب ولايت و امامت اميرالمؤمنين (ع) و ساير ائمه طاهرين (عليهم السلام) زياده از ساير فرايض تأکيد و توصيه فرمود .

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم آبان 1385;ساعت 9:56;  توسط سعید تکلو;  |